به نام خدا

داشتم با خودم فکر میکردم اولین مطلبی که می خوام بنویسم چی باشه که هم سیاسی باشه و هم به روز و هم یادی از شهیدایی بکنم که دارن رخ  عیان می کنن تا شاید امثال من با یک تلنگر به خودمون یکم خجالت بکشیم و در افکار و اعمالمان تغییر روش بدهیم.یاد خاطره ای از شهید بابایی افتادم که در زیر از زبان پرویز سعیدی برایتان نقل می کنم:

"یک روز که در کلاس هشتم درس می خواندیم،هنگام عبور از محله (چگینی)که از توابع شهرستان قزوین است،یکی از نوجوانان آنجا بی جهت به ما ناسزا گفت و این باعث شدتا با او گلاویز شویم. ما با عباس سه نفر بودیمو در برابرمان یک نفر. عباس پیش آمد و بر خلاف انتظار ما ،که توقع داشتیم او به یاریمان بیاید ،سعی کرد تا ما را از یکدیگر جدا کند و به در گیری پایان دهد.وقتی تلاش خود را بی نتیجه دید،ناگهان قیافه ای بسیار جدی گرفت و در جانبداری از طرف مقابل ،با ما در گیر شد.

من ودوستم که از حرکت عباس به خشم آمده بودیم،به درگیری خاتمه دادیم و به نشانه اعتراض،از او قهر کردیم.سپس بی آنکه به او اعتنا کنیم،راهمان را در پیش گرفتیم .اما او در طول راه به دنبالمان می دوید و فریاد میزد:

-مرا ببخشید ،آخر شما دو نفر بودید و این انصاف نبود که یک نفر را کتک بزنید."

می دانم که شهدا فقط برای مجالس یاد بود و اندکی شهرت طلبی و پز دادن به کار می آیند و در عمل محلی از اعراب ندارند!!! متاسفانه!ولی ای کاش کمی از سیره شهدا را که بر عهد ازلی خود با خدا ثابت قدم ماندن و آیه شریفه"الذین قالوا ربنا الله ،ثم استقاموا... "را به کمال وجه معنا نمودند را در وجوه مختلف زندگی وارد می نمودیم و اندکی با تقوا تر در مسایل مختلف سیاسی و اجتماعی موضع گیری می کردیم ،که البته این روش که از سیره شهید بابایی ذکر شد خود می تواند راهی به سوی جذب حداکثری نیز باشدولی حیف و صد حیف که عده ای کاسه داغ تر از آش شده و دهان گشوده و چشم می بندند تا حتی ادعای ولایت پذیری خود را زیز سوال ببرند....کلام کوتاه کنم که حتی مولایم امام حسن مجتبی نیز در بر خورد با غریبه ای که دائما او را مورد طئن و شماتت قرار داد جز برخورد کریمانه نجست تا آنکه آن غافل جاهل رو به سو ی نورانیت الهی کریم اهل بیت نمود و ابراز پشیمانی کرد واسلام آورد.

آری شهیدان باز میگردند ،روزی علی هاشمی آمد،روزی برونسی و روزی  دیگر شاید انگشت اشاره افق را نشان دهد و آن مرد که رفته بود پرچم اسلام را در آنجا به اهتزاز درآورد بازگردد... ومن و تو هنوز مشغول بازی زندگی،که چقدر بازی را جدی گرفته ایم...

والسلام